تبليغاتX
ناگفته ها ي شهرزاد

دلی شاد و دلی شاد و دلی شاد

لبی خندان

سری لرزان

و آهی

دلی شاد و دلی شاد و دلی شاد

نگاهی

چهره ای

یادی

کلامی

دلی شاد و دلی شاد و دلی شاد

لبی خندان

دلی باران

و نامی

تمام است و تمام است و تمام است

تمام قصه امشب تمام است...

 

 

پ ن:شب خوش...!

نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388  توسط شهرزاد  | 


من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
 آهسته می گشایم و می گویم
 ایا
 اینان
 رویای زندگی را
 در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟
در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید
 این چند برگ پیر
 وقتی گسست از شاخ
آن دم جوانه های جوان
باز می شود
 بیداری بهار
 آغاز می شود

شفیعی کدکنی

 

پ ن:من اگر خوبم و گر بد تو برو خود را باش...!

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


مرا به خاطر بسپار...!

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


 باز هم

باز هم تکرار

و معنای این تکرار را فقط من می دانم!

تصمیمی سخت تر

 وافکاری پریشان تر

وقتی خود را در نظر نمی گیری و فقط برای او فکر می کنی

برای او حرف می زنی

برای او می خندی

برای او گریه می کنی

انتها از ابتدا معلوم است...

باز هم تکراراشتباهی که خطا بودنش اشکار بود

وگم شدن در  احساس...

نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


 

 

http://i32.tinypic.com/1zdwymo.jpg

 

شبی و سکوتی

خلوتی و دلی

خوانده ام و خوانده شدم!

باتمام خط خطی های دل

و راهی پیش رو که از آن من است

و خطی که هر روز تیره تر می شود...

مانده ام

در راه مانده ام!

دیروز می دویدم به نور

و امروز می روم به...؟

مانده ام یا می روم؟

و سوالات روشن ذهنم

 ناآرام

و من...

نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388  توسط شهرزاد  | 


تعطیلات در کویر

با تو

با من

و پاکی و زلالی نگاهی که پنج بهار زیبایش را در ظلمتی تلخ خواهد گذراند...!

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388  توسط شهرزاد  | 


دیروز در دل

امروز بر لب

چه گذشته و چه هست و چه خواهد آمد را برای امروزم می خواهم

خسته؟!

چندی است که آموخته ام نباشم...!

چندی است که شادی را

چگونه شاد بودن را

تمرین کرده ام

اما

باز هم اما

 باز هم اما

به دور دستها چشم  دوخته ام

 نه به اکنون ها

با یادی زیسته ام

و با حرفی ناگفته

و دلی شاد

و سپاسگذار

تا همیشه....

 

نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط شهرزاد  | 


که را خواندی؟مرا خواندی؟
که را دیدی؟مرا دیدی؟
سکوتی،خلوتی،حزنی
دلی،یادی،صداهایی
چراهایی و ماهایی
خموشی را گزیدم من
که فریادم نهان ماند
پیامی،چهره ای،رویی
بدور از ما و ماهایی...

پ.ن:ممنون سحر جون

نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


یک جرعه اجابت ز سبوی رمضان بس....

پ.ن:عیدتون مبارک!

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط شهرزاد  | 


خود کرده را تدبیر نیست....

 

 

پ ن:در انتهای تابستان...

سلام دانشگاه!!

سلام امتحانات...!!!!!

 

نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط شهرزاد  |